مجموعة مؤلفين

216

پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى )

شب را هم شجاع نظام و ميرزا محمود خان آمدند ، نشسته قدرى مشغول صحبت و نوشتن روزنامه شد . من هم كسل بودم . حساب ابوالحسن را ميرزا محمود نوشت . بعد نماز خوانده ، شام صرف نموده ، استراحت كرديم . [ 17 ] روز يك شنبه 24 شهر شوال : امروز بايد برويم به قريه هارون آباد ، شش فرسنگ راه است . سر دسته برخاسته ، گفتم ، قاطر چى ها بنه را بار كردند ، حركت كردند . انعامى به كدخدا داده اسب ها را حاضر نموده ، سوار شديم . هوا هم خوب بود . قدرى كه راه آمديم شال گردن را باز نموديم . تا نزديك به هارون آباد قريه [ اى ] بود ، بدره اسم او بود . ملكى امير اصلان خان ، از آنجا گذشته ، دو رأس اسب از عقب آوردند كه پسند كنم ، بخريم ، سر راه بود معامله نشد . خواستم با تفنگ جكسن هم معامله كنم سر نگرفت . قدرى پياده راه آمده ، دومرتبه سوار شده آمديم . سيد ابراهيم هارون آبادى استقبال آمده بود كه ما را به خانه خودش ببرد ، منزل بدهد . به هارون آباد رسيده ، آمديم به خانه حاجى ناصر منزل كرديم . نمد آبدارى انداخته ، نشستم . ناصر خان و محمود خان پسر هاى كلانتر آمده ، نشسته ، عباس ناهار را گرم كرد آورد ، من خودم ميل به ناهار نداشتم . شجاع نظام و ميرزا محمود آمده ، حضرت ناهار خوردند . قليانى كشيديم . اسب كربلايى كمر را آوردند ، ملاحظه كرديم . مىگفت ، هشتاد تومان خريده‌ام ، ولى پسند نكردم . اسب ديگر كه مال خان بابا نام بود ، آوردند . او را ملاحظه كردم ، بد مالى نبود . اسب ديگر آوردند ، مال على جان خان ، پسر كلانتر ، اسب كرند « 1 » خوبى بود . او را هم ملاحظه نمودم و برد . بنه رسيد ، اتاقى براى ما فرش كردند ، كرسى گذاشته ، رفتم نشستم . مُشكى « 2 » آوردند بخريم ، ميرزا محمود خان [ را ] خواسته ، گفتم : برو عمل مشك را تمام نما ، حقيقت آن قدر خوب مشكى بود كه از صاحبش بوى مشك مىآمدآخر قبول ننمود . « 3 » نشسته .

--> ( 1 ) . كرن ياكرند ، اسبى كه رنگ آن ميان زرد و بور باشد . همان ( 2 ) . مادهء سياه رنگ و خوشبويى كه در ناف آهوى مشك توليد مىشود . معين ، ذيل واژه . ( 3 ) . اصل : نه نمود در همه موارد